خدايا چقدر مهرباني كنار دستمان پر پر مي‌زد و آيينه نبود تا تبسم خويش را تماشا كنيم

دختري از نسل باران

دختري از نسل باران

دختري از نسل باران

دختري از نسل باران
دختري از نسل باران

   خانه

پست الكترونيك

آرشيو


 

 

ما کیستیم..؟ از عشق دم می‌زنیم و پاکی، ما عشق، بدوی‌ترین صفتِ بشری را، گم کرده‌ایم........!!!!!!!!!!!


لينک دوستان
 
پرشين وبلاگ
آنگــــونه عاشقــــم كه حرمت مجنـــــون را احســــاس مي‌كنم
روشنك
سكوت سرد
چرنديات
كسي كه مثل هيچكس نيست
همصداي باران
در آغوش باران

 

یکشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٧

 

 

گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام

من چشم خورده ام

من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانی ام

 


٤:٤٩ ‎ب.ظ در ساعت باراني نوشته شده توسط  

چهارشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٦

 

سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه


۱۱:٥٧ ‎ق.ظ در ساعت باراني نوشته شده توسط  

سه‌شنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٦

بی عنوان

من نمی‌دونم بعضی از آدما چطوری می‌خوان تقاص کاراشونو پس بدن و جواب خدا رو ...


۱:٤۳ ‎ب.ظ در ساعت باراني نوشته شده توسط  

شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦

 

چقدر امروز دلم بارونیه!!!!!!!!!!!


۳:٤۳ ‎ب.ظ در ساعت باراني نوشته شده توسط  

دوشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٥

 

کاش...

كاش مي‌شد لحظه‌اي پرواز كرد

حرف‌هاي تازه را آغاز كرد

كاش مي‌شد خالي از تشويش بود

برگ سبزي تحفه درويش بود

كاش تا دل مي‌گرفت و مي‌شكست

عشق مي‌آمد كنارش مي‌نشست

كاش با هر دل دلي پيوند داشت

هر نگاهي يك سبد لبخند داشت

كاش لبخندها پاياني نداشت

سفره‌ها تشويش آب و نان نداشت

كاش ديواري ميان ما نبود

بلكه مي‌شد آن‌ طرفتر را سرود

كاش مي‌شد ناز را دزديد و برد

بوسه را با غنچه‌هايش چيد و برد

كاش من هم يك قناري مي‌شدم

در تب آواز جاري مي‌شدم ...


٢:۱٢ ‎ب.ظ در ساعت باراني نوشته شده توسط  

دوشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٥

 

 

کبوتر قلبم اين روزها می خواهد
رها شود از قفس دل
و پر بگيرد تا " تو "
تا بر مژگانت دخيل ببند د
و در سايه داغ هرم نگاهت آرام بگيرد !

 


٩:۳٥ ‎ق.ظ در ساعت باراني نوشته شده توسط  

یکشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٥

 

 

دلم در حسرت يک دست،

دلم در حسرت يک دوست،

دلم در حسرت يک بي رياي مهربان مانده است،

کدامين يار ما را مي برد، تا انتهاي باغ باراني؟

 


٦:٠٤ ‎ب.ظ در ساعت باراني نوشته شده توسط  

یکشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٥

 

چند بار تور زندگي‌ات را

پر اميد افكنده‌اي تا

يك دست كمك كننده

يك كلمه عاشقانه

يك اشاره‌ي شفيقانه

يك گوش صبور

را صيد كني

چند بار تور زندگي‌ات را

دوباره خالي بيرون كشيده‌اي

خسته نشو

بلكه تورت تعمير كن

و دوباره بيافكن

تقصير از زخم‌هاي التيام نيافته است

كه چيزهايي را

كه به تو تقديم مي‌شوند

از دست مي‌دهي

قبل از اينكه آن‌ها را دريابي.......

 

 


۱٢:۳۳ ‎ب.ظ در ساعت باراني نوشته شده توسط  

چهارشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٥

 

 فقط يك روز مونده بود به ..........

من خراب دل خويشم                نه خراب کس ديگر 

 

آنکه...

آنکس که می گفت دوستم دارد

عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد

رهگذری بود که روی برگ های خشک پاييزی راه می رفت

صدای خش خش برگ ها همان آوازی بود که من گمان می کردم

میگويد:

دوستت دارم

 

  


۱۱:٠۸ ‎ق.ظ در ساعت باراني نوشته شده توسط  

دوشنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٥

 

امروز را به باد سپردم
امشب كنار پنجره بيدار مانده ام
دانم كه بامداد
امروز ديگري را با خود مي آورد
تا من دوباره آن را
بسپارمش به باد


۱۱:٤٤ ‎ق.ظ در ساعت باراني نوشته شده توسط  


***كپي برداري از مطلب با ذكر منبع مجاز ميباشد***

 

دختري از نسل باران